اسكندر بيگ تركمان

894

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

موسوم و حاكم ماروچاقست بمدد ايشان فرستاد بيرام بيك خبر اوزبكيه گرفته به طرف ايشان در حركت آمد و شب از پهلوى ايشان كه در چمن كهدستان فرود آمده بودند گذشتند قريب بصبح بيكدو نفر از جماعت جمشيدى كه از محل نزول اوزبكيه اطلاع داشتند دوچار شدند قلاوزى آن لشكر كرده در وقتى كه جنود اوزبك بعضى بيدار [ 631 ] و بعضى هنوز در خواب بودند بكنار اردوى ايشان رسيدند اوزبكيه از شيههء اسبان و قعقع سلاح و صهيل ستوران خبردار شدند بيرام بيك از قلت سپاه قزلباش و كثرت اعدا انديشيد كه چون صبح طلوع نموده جهان روشن گردد اوزبكيه سوار گشته بر كميت لشكر قزلباش اطلاع يابند يكتن را مجال خلاص نخواهد بود و توكل بكرم حضرت فالق الاصباح كرده در اوان طليعه صبح بر سر آن گروه ريختند هفتصد هشتصد نفرى از اوزبكيه سراسيمه به طرف اسبان دويده سوار شده بودند كه قزلباش ملاقى گشته جنگ درپيوستند و در حمله اول بسيارى از آن طبقه را بطعن سنان جان ستان و ضرب بلارك آتش فشان بر خاك هلاك انداختند . در اثناى جنگ و جدال و گرمى حرب و قتال خسرو سلطان با آن دويست نفر جوانان دلير رزم - آزما بمعركه رسيده از يكطرف كره‌ناى نواخته چون بلاى آسمانى بسروقت ايشان رسيده اوزبكيه آوازه كرناى را به رسيدن حسينخان حمل نموده محال استقامت نيافتند و فرار بر قرار اخيار نموده روى بوادى عزيمت آوردند تيغ يمانى غازيان از نيام درآمده با غنائم موفور معاودت نمودند و از قراتغمه مدتى نام و نشان پديد نبود و اغلب را گمان آن بود كه در آن معركه بقتل رسيده باشد بعد از مدتى معلوم شد كه زنده رفته بود و از اين فتح مبين كه غازيان شاملو را روى داد اوزبكيه پاى در دامن خمول پيچيده مدتها آرزوى آمدن خراسان از دل ايشان زايل گرديد . ديگرى از سوانح خراسان كشته شدن قزاقخان ولد حسينخان بيگلربيگى خراسان است كه حاكم ماروچاق بود كيفيت اين سرگذشت آنكه جمعى از طايفه ارلات چغتاى همراه چلمه - سلطان بدين دودمان ولايت آشيان آمده در الكاء راوه و محولات ميبودند چلمه سلطان چند نفر از عظماء آن طايفه را بمظنهء خلاف و نفاق بقتل آورد و اتباع آن جماعت از اين واقعه خايف و هراسان گشته روى بوادى فرار آوردند جمعى ديگر از طبقهء ارلات سابقا در ماروچاق ميبودند حسينخان بيگلربيگى خراسان چلمه سلطانرا از قبل ريش سفيدان ارلات ملامت نموده بنابر تأليف قلوب قبيله مذكور ايشانرا استمالت داده از رفتن مانع آمد و ايشان اظهار عناد چلمه سلطان نسبت به خود ميكردند حسينخان قرار داد كه آنجماعت بماروچاق رفته من بعد بدستور ساير مردم قبيله در ملازمت قزاق - خان پسر او بوده باشند . اما آن جماعت در ماروچاق توقف ننموده بميان اوزبكيه رفتند از فرار ايشان جماعت سابق نيز متزلزل و هراسان گشته بودند يكى از پسران آنقوم كه پيشخدمت قزاقخان و محل اعتماد او بوده شبى كه او از افراط باده بيشعور گشته بود و در خواب رفته آن پسر باراده خود يا بتعليم پدر كشته شدن قزاقخان ولد حسينخان و اقوام العلم عند اللّه بابكدهء الماس گون بسر وقتش رسيده چند زخم مهلك برو زد و تمامى آن قوم از بيم آن واقعه يا از غدر و نفاق عزم فرار جزم نموده همان شب دروازه را گشوده راه ميمنه پيش گرفتند اهل قلعه از اين واقعهء عبرت بخش حيرت زده و پريشان خاطر گشته از غلغله و